زبان مادری و مهاجران سرگردان / جلیل آهنگرنژاد

زبان مادری و مهاجران سرگردان

جلیل آهنگرنژاد: در مقدمه‌ی کتاب «خشونت» اثر «اسلاوی ژیژک» آمده است: «داستانی قدیمی درباره کارگری وجود دارد که گمان دزدی درباره او می‌رفت. هر روز عصر که از کارخانه برمی‌گشت، چرخ‌دستی او را به دقت می گشتند. نگهبانان نتوانستند چیزی پیدا کنند. چرخ دستی همیشه خالی بود. سرانجام کاشف به عمل آمد که کارگر، خودِ چرخ‌دستی‌ها را می دزدیده است!.». این دقیقاً همان داستانی است که ضمن هوش‌ربایی از گویشوران زبان کوردی در جغرافیای کرماشان و ایلام، هویت زبانی و فرهنگی بخشی از آنان را به یغما برده است.

وقتی در جامعه، تنها از یک زبان، «قدسی‌سازی» می‌شود، بر اساس جبر ناشی از چنین قدسیتی که به بازوی «قدرت سخت» هم گره می‌خورد، کاربران دیگر زبان‌ها به گوشه‌ای رانده می‌شوند. آنها را «دیگری» می‌خوانند و دیگری بر اساس «کلان‌الگو»های قدرت، «غیر» نامیده می‌شود.
مشروعیت‌زایی برای چنان زبانی، گاهی می‌تواند به کشاکش صخره‌وار اما نهان هسته‌های پیوندزای درونی زبان غیر با زبان قدسی منجر شود. اما در این میان به دلایل پیدا و پنهان، بسیاری از ساکنان کف جامعه‌ی زبانیِ «غیر» به ناچار تسلیم انگاره‌های کاذب قدسی می‌شوند. اتفاق ناگواری که این سال‌ها در جدالی پنهان با آن دست و پنجه نرم کرده‌ایم.

ما و بسیارانِ دیگر را «دوزبانه» می‌نامند. همان‌هایی که آشکارا گرفتار نوعی از خشونت زبانی بوده و هستیم. خشونتی که می‌خواهد ما را به «اُبژه‌ی دیگریِ کوچک» تبدیل کرده و حد و مرزهای زبانی‌مان را با تهدیدهایی جدی مواجه نماید و به گونه‌ای گرفتار رنجی مستمر شویم. اگر در هر عرصه‌ای، خودی و غیر خودی، توجیهات عام و خاصّی داشته باشد، در عرصه‌ی زبانی، چنین توجیهاتی را به هزار و یک ادله‌ی منطقی و علمی نمی‌توان پذیرفت…

اگر به دنبال گره‌های کور مصداقی دیگری در توجه به زبان مادری باشیم، می‌توانیم با چنین سؤالاتی روبرو شویم و به دنبال پاسخ‌هایی برای آنها بگردیم: آیا ‌در کرماشان و ایلام، جدا از امر زبان قدسی، بزرگترین دشمنان زبان مادری، خود مادران هستند؟! چقدر چنین گزاره‌ای را درست می‌دانید؟ چند درصد مادران نسل نو، تمایلی ولو اندک به زبان مادری دارند؟ و در این راه سعی می‌کنند فرزندانشان را با زبان مادری آشنا کنند؟

کم نیستند پرسش‌هایی از این دست که ذهن بسیاری از کُنشگران عرصه‌های فرهنگی و اجتماعی را به خود مشغول ساخته است. امروزه در بسیاری از خانواده‌ها با معضلی به نام «دختران فراری از زبان مادری» روبرو هستیم. این اتفاق در بین پسران چنین خانواده‌هایی کمتر دیده می‌شود. دلایل چنین امری می‌تواند سوژه‌های مهم پژوهشگران زبانی باشد.

اهمیت زبان مادری که به قول هایدگر «قرارگاه هستی ماست»، بایستی به عنوان یک اصل هویت‌بخش به کف جامعه شناسانده شود. اصلی که حد و مرز متفاوت جهان هر انسانی است و الزماً بایستی چنین شناختی به فرد، قدرت حفاظت از این حد و مرز را عطا نماید. کم نسیتند افرادی که از چنین قرارگاهی مهاجرت کرده‌اند و هیچ دلیلی برای ماندن در ذهنشان نداشته‌اند!… خود این مسئله، وظیفه‌ی کُنشگران زبان و فرهنگ کوردی را دوچندان کرده است.

این مهم است که مهاجرت از زبان مادری، به هر فردی اقامت تمام‌عیاری را در زبان مقصد نمی‌دهد. حتی جملات، اصطلاحات و واژه‌های زبان دوم هم به نوعی نامحسوس، سرِ ناسازگاری با چنین مهاجری دارند.

دنیای معاصر، دنیای زنان است. این را در جنبش‌های فرهنگی، اجتماعی و … به اثبات رسانده‌اند. ما هم در این سال‌ها چشم امید به جنبشی فرهنگی از سوی زنان کورد باشوری داریم که با بازیابی هویت زبانی‌مان، دنیای تازه‌تری را به روی نسل‌های تازه‌تر بگشایند. حرف نهایی را هم از زبان مولوی بگویم که: «در زمین دیگران خانه مکن…». اگر در خانه‌ کس است، یک حرف بس است…

شیردل ایل پور در گفتگو با صدای آزادی: تعریف چامسکی از زبان، مرا به زبان کوردی امیدوار کرد

صدای آزادی : آبان ماه 1402 است. روزهایی بارانی به رنگ پژمرده‌ی همه‌ی آبان‌ها در تاریخ این آب و خاک. چند سوال از طرف صدای آزادی برای «شیردل ایل پور» ارسال شده و این کلید آغاز متنی است که به عنوان مصاحبه‌ای مکتوب پیش روی شما قرار گرفته است. مصاحبه‌های مکتوب به مصاحبه‌شونده فرصت بیشتری برای پاسخ های خواندنی می‌دهد اما مجال سوال‌هایی بر اساس پاسخ به مصاحبه‌گر نمی‌دهد و تنها در «تنظیم» گفتگوست که می‌شود با افزودن جملاتی به آن رنگی از تازگی و «رودررویی» بخشید. پرسش‌ها و پاسخ‌هایی که در پی می‌آیند روایت خواندنی تازه‌ای از این شاعر خوب اسلام آبادی ساکن کرج به شما می‌دهند:

حدود دو دهه است که هر گاه نامی از فعالان عرصه‌ی شعر کوردی در کرماشان و ایلام برده می شود، نام شما نیز در این کتگوری قرار می گیرد. اگر بخواهید با این گزاره «شیردل ایلپور» را به مخاطبان بشناسانید، چه می گویید؟

بله همانطور که گفتید، دو دهه است به طور مستمر در حوزه شعر و گاهی هم داستان و مقاله قلم می‌زنم و هنوز هم نیاز به آموختن و کسب تجربه‌های جدید دارم. حاصل این گردش ایام ادبی، علاوه بر یک سری فعالیت‌های جانبی همچون: نشست‌های ادبی و شرکت در جشنواره‌ها و کنگره‌هایی مانند: جشنواره گلاویژ، کنگره شعر کوردی کرماشان و ایلام که فعالان این حوزه فرهنگی زحمت برگزاری آن را بر عهده داشتند. شرکت در جشنواره داستان بانه؛ شرکت در جشنواره شعر هاوچرخ در پیرانشهر و همینطور انجمن‌ها و نشست های بی‌شمار دیگر و همچنین چاپ و نشر چهار مجموعه شعر سپید یا مدرن است، با نام های: «لەی شێعرە بێزارم ک شەمسیە، لەمستر لە ڕەنگ، لە پرد خوەر، بالوورەی خاک لە گووش گیا» و یک مجموعه داستان با نام:«لاوەچ ک» قرار است در انتشارات باشور چاپ شود.

فلسفه‌‌ی وجودی نامگذاری کتاب در نگاه عام کاملاً آشکار است. حتی انتخاب نام‌ها در این دریچه‌ی عام ادبی، چهارچوب‌های خاص خود را دارد: جذابیت، سادگی، کوتاهی، شفافیت در فهم و اینکه دریچه‌ای بر دنیای آن‌سوی جلد کتاب باشد. شما از عنوان کتاب‌هایتان به دنبال چه دستاوردی برای مخاطب بوده‌اید؟ ضمن ذکر نام کتاب‌هایتان، دلایل ذهنی‌تان را درباره‌ی نامگذاری‌ آنها تشریح کنید!

به چند ویژگی برای نام کتاب اشاره کردید که اسامی کتاب‌های من شاید هیچ کدام از آن ویژگی‌ها را نداشت و این یعنی نامگذاری کتاب‌های من شما را اقناع نکرده است. اما بی تردید، نامگذاری من هم به دور از اندیشه و خرد نبوده است و این نام‌ها، تقدیری نیستند. هرچند که حتی غریب‌ترین نام‌ها هم بعد از مدتی آشنا به نظر می‌رسند و پس از مدتی این غریبگی به خاص و ویژه بودن بدل می‌شود؛ ولی هدف من فقط «خاص بودن» هم نبوده است بلکه به خاصیت آنها نیز اندیشیده‌ام. اما مهم‌ترین مسئله در نامگذاری، برای من این است که یک نام باید خود، شعری کوتاه باشد، خیال انگیز و ایماژ گونه، تصویری کوتاه و آنی را بیان کند، و این تصویر کوتاه می‌تواند با محتوای کتاب همخوانی داشته باشد یا کاملاً بی‌ربط باشد. مانند: « بالوورەێ خاک لە گووش گیا» یا «له پرد خوەر». دیگر اینکه تک واژه‌ها آنقدر تکرار شده‌اند که ایماژ و زیبایی خود را از دست داده‌اند. مثلاً فکر کنید نام کتابی «دیوار» باشد این واژه هیچ کنجکاوی و تازگی‌ای در خود ندارد. مگراینکه با کلمات دیگر ترکیب شود. مسئله دیگر متفاوت بودن است. خواننده با دیدن نام کتاب متوجه می‌شود که با یک اثر متفاوت و غریب و دیگرگونه روبرو است.

البته اجازه‌ بدهید که‌ با بخشی از پاسخ شما موافق نباشم. «دیوار» هم نام یکی از مجموعه شعرهای فروغ فرخزاد است. واژه‌ای که می تواند سفیدهای متن قابلی داشته باشد و دیوارتراشی‌های امروز جامعه و حکایات تلخ آن هم به نوعی از این دست است. همچنانکه در زمان فروغ نیز با شمایلی دیگر، قابل توجه بود… بگذریم و دریچه‌ای دیگر باز کنیم: اگر برای شعر در یک تعریف کلاسیک، دو بال قائل باشیم، به دو پارامتر «احساس و کشف» می رسیم. اما نگاه شما بیشتر به سمت عناصر طبیعی و کشف روابط معنایی تازه رفته است. کدام ادله‌های هنری شما را به چنین سمتی کشانده است؟

طبیعتاً شعر به طور عام نباید از این دو ویژگی خالی باشد و شعر من هم به طور خاص، این دو ویژگی را داراست؛ اما این تعریف به نظرم شعر را محدود می‌کند. در حالی که شعر بال‌های فراوانی دارد و در ابعاد بسیار گسترده‌ای پرواز می‌کند و برای من یکی از مهم‌ترین بال‌های شعر در کنار کشف، اندیشه است که در نظرگاه من اندیشه از معنا هم بالاتر است، چرا که شامل بی‌معنایی هم می‌شود.

شعر در نظر من مراحلی دارد همچون: مراحل عرفانی و گام و مرحله اول آن احساس و عاطفه است که اگر این ویژگی را نداشته باشد به مرحله بعد که مرحله وزن و عروض و قافیه است، نمی‌رسد. مرحله وزن و قافیه (البته در شعر کلاسیک)، مرحله‌ای است که خیلی از شعرها از آن عبور نمی‌کنند. حتی شعر بعضی از شاعران بزرگ تاریخ نیز. مثلا این شعر از جناب موزونی”دڵم تواێ چۊ ئەوسا لە بان وەڕ بنیشم/ لە پاێ گەپەیل گەرم داێە گەوەر بنیشم” .

مرحله بعد، خلق زیباییست که در حیطه‌ی هنر برای هنر است. در این مرحله شاعر همه چیز را زیبا می‌بیند و در نهایت زیبایی دست به آفرینش می زند. یک تابلو زیبا از کلمات می‌آفریند. مانند این شعر از جناب عبادتیان “پرشەی نقرە وەش تاف ئاوانی/ تۊل تازە رەوز سەر سەراوانی” اما این هم غایت شعر نیست. شعر ابعاد دیگری هم دارد همچون: لذت یا التذاذ ادبی که برای خیلی از شاعران و نویسندگان این نقطه پایان است.

هرچند مسئله التذاذ، مسئله مهمی است و در دوره‌ای توسط اشخاصی همچون “بارت” بسیار روی آن تاکید شد و البته هدف بارت و پساساختارگرایان از خلق این ایده، ارزش دادن به اثر و مخاطب بود و ایده ای هوشمندانه بود؛ اما به نظر من شعر مراحل بالاتری هم دارد و مرحله بعد تولید معنا است.

منظور من از معنا در این مرحله، معنای تازه و دیگرگونه است وگرنه هر متن ابتدایی هم یک معنای ضعیف و شکننده و کلیشه‌ای با خود یدک می‌کشد. شاید این سوال پیش بیاید که معنا هم بخشی از لذت ادبی است و پاسخ هم بله و هم خیر است. چرا که بعضی مواقع آواهای بی‌معنا هم می تواند باعث التذاذ شود؛ ولی معنایی خلق نمی کند.

این خلق معنای جدید در پس احساس و وزن یا بی وزنی و زیبایی می‌تواند اثری را فاخر و پرطمطراق کند اما این نیز پایان یک شعر یا متن نیست و اصولاً متن خوب پایانی ندارد و بی‌حد و مرز است و هر لحظه یا هر زمانی از یک نقطه به نقطه‌ای دیگر در کوچ و حرکت است. همانند جهان و موجوداتش که همیشه در پویش و گردشند.

برای من اما غایت شعر، اندیشه است و اندیشه حتی فراتر از معنا است. چرا که اندیشه اعم از معنا است و شامل بی‌معنایی هم می‌شود. البته خلق معنا و اندیشه در تاریخ شعر بی سابقه نیست. مثلاً هدف مولانا از خلق مثنوی فقط تولید شعر نبوده است و خلق زیبایی.

معنا همیشه جزء بسیار مهمی از شعر بوده است. چه شعر کلاسیک چه شعر مدرن. در شعر مدرن اما اندیشه جزء لاینفک شعر است. جدای از تمام این مراحل یک اثر خوب باید یک ویژگی عام هم داشته باشد و آن کشف و شهود و خیال انگیزی و مخیل بودن است که باید مانند پرژکتوری تمام محوطه شعر یا اثر را روشنایی بخشد.

لازم به ذکر است در پایان این مبحث به مسئله فرم و شکل اثر هم اشاره‌ای داشته باشم که اهمیت آن به اندازه بال معنا و گاهی حتی بیشتر از معنا هم به شعر و اثر جذابیت می‌بخشد. بدون شک نمی‌توان معنایی تازه خلق کرد مگر در فرم و شکلی تازه. مثلاً قالب قصیده را در نظر بگیرید! یک تداعی عام در ما ایجاد می‌کند و این تداعی ذهنی به ما نوید محتوایی مشخص می‌دهد و اگر ما بخواهیم در چهارچوب قصیده فکری تازه‌ یا معنایی تازه خلق کنیم باید قوانین قصیده را نادیده بگیریم. گاهی نیز فرم و شکل از محتوا سبقت می‌گیرد چرا که بعضی فرم‌ها، خود، محتوا و اندیشه ای پیشرو است.

بعضی مواقع هم یک شعر هیچ کدام از این ویژگی ها را ندارد اما شعر است؛ مانند این شعر از صادق سامره ای: لە قەوانیند خوەشم نات / لە ساڵەیل کوچگین تاقەت بەرد. یا این شعر از ا‌حسان نجفی: خودا وردوە بوو/ واران وارێ

در آغازینه‌ی کتاب «بالووره‌ێ خاک له گووش گیا» آشکارا به نوعی فلسفیدن اشاره داشته اید. در برخی از شعرهایتان نیز چنین رویکردی وجود دارد. آیا بین شعر و فلسفه نوعی مرزبندی عمیق وجود ندارد؟ و اینکه چنین نگرش پارادوکسیکالی می‌تواند شما را به سرمنزل مقصود برساند؟

برای من اندیشیدن فراتر از فلسفیدن است و منظور من از مقدمه کوتاه کتاب “بالوورەێ خاک لە گووش گیا” این است که در جامعه ما راههای اندیشیدن و اندیشه ورزی زیاد نیستند و یکی از مهمترین مسیرها شعر است و به این دلیل باز هم ترجیح می‌دهم از مسیر شعر به اندیشیدن ادامه دهم. برای من پارادوکسی در شعر و فلسفه وجود ندارد؛ البته با توجه به توضیحی که در سوال قبل دادم پارادوکس در تعریف‌های ما است و اگر شاعری صرفاً غایت شعرش خلق زیبایی و التذاذ ادبی باشد، بله در این صورت تناقض و پارادوکسی با فلسفه، پدیدار خواهد شد، چرا که غایت فلسفه خلق زیبایی و لذت نیست، اما در نظرگاه من، شعر غایت بالاتری دارد. وقتی سخن از معنا و اندیشه تازه به میان می‌آید و تغییر چهره جهان مادی و معنوی آنگاه پارادوکس‌ها به پارادایم‌های جدید تبدیل می‌شود و اینجاست که بسیاری از فیلسوفان معاصر اذعان داشتند که آنچه را که ما در فلسفه به دنبال آن بوده‌ایم در شعر بعضی از شاعران به وقوع پیوسته است.

شما از معدود شاعران این حوزه‌ی گویشی هستید که با خلق آثاری قابل، هنوز معتقدید که شعرهای بلند با روایت‌های منحصر بفرد می تواند به حیاتش را ادامه دهد. چه دلایلی شما را به این سمت و سو کشانده است؟

این پرسش شما همچنان که آرامش خودش را حفظ می‌کند احتمالاً پرسشی است انتقادی به رویه و شیوۀ کار من از سوی گروهی از مخاطبان . این سوال همیشه مطرح است، در حالی که در دنیای فراصنعتی و تکنولوژیکال که ابزارها به سرعت در حال رشد کردن قارچگونه در زندگی ما هستند و سرعت زندگی بشر هر روز بیشتر و بیشتر می‌شود آیا لازم است شخصی همچون من در یکی از گویش‌های زبان کوردی شعرهایی به این بلندی و طول و تفسیربسراید؟ این در حالی که همین جوامع فراصنعتی پایان هر روایتی را اعلام کرده اند، حتی پایان جهان را.

در مقابل این سوال؛ پرسش های دیگری مطرح می‌کنم آیا ما باید تسلیم این افکار دیکته شده‌ بشویم؟ آیا تجربه ما به عنوان انسان‌هایی معاصر این زمان هیچ ارزشی ندارد؟ آیا ادراک ما از جهان اصولا متفاوت یا شاید درست تر نیست؟

به نظر من ما باید روایتگر جامعه و فرهنگ و حال و احوالات خود باشیم و خود باشیم و این جهان را آنگونه که در آن هستیم؛ روایت کنیم نه آنگونه که برای ما روایت می‌کنند. اگر با این دیدگاه به جهان بنگری که هر آنچه در جهان هست؛ توطئه و دسیسه بر علیه تو و فرهنگ و جامعه توست ؛ پس در این شرایط ناگزیر هستی روایت کنی و روایت کردن چه بلند و چه کوتاه بخشی از زندگی تو خواهد شد. من به قناعت در گفتن خیلی معتقد نیستم هرچند مینیمالیست کشف زیبایی بود در سپهر زیاده گویی های اغراق آمیز اما آن هم باعث نمی‌شود ما شعر بلند یا رمان بلند ننویسیم. چرا که همین قناعت گذشتگان بود که اقتصاد زبان و فرهنگ ما را با خطر مواجه کرد.

اگر به جهان پیرامونمان بنگریم متوجه خواهیم شد که آنچه ما را احاطه کرده است خیلی انسانی و از روی خیرخواهی نبوده است مثلاً سهم ما از جهانی شدن چه بوده است؟ به جز فراموش کردن فرهنگ خودی و رای دادن به زبان و فرهنگ و اقتصادی واحد که حتما زبان کوردی نبوده است. هیچ کس هم برای جهانی شدن از ما نظر نخواست. سهم ما از صنعتی شدن چیست به جز مصرف گرایی و فراموش کردن تولید؛ حتی تولید کالاهای ابتدایی که در گذشته به راحتی تولید می‌کردند. سهم ما از معادن چه بود؟ جز گلوله‌ها و بمب‌هایی که در حیات و حیاط ما کاشته شدند.

پس من در این دیار مخوف شاعری نیستم که تنها برای التذاذ ادبی شعر بگوید. من در جایگاهی هستم که هر آنچه را در اندیشه بگنجد روایت خواهم کرد. این روایت‌ها گاهی به درازا می‌کشد و من به عنوان یک شاعر این جهانی و مستقل مشکلی در آن نمی بینم و آن مخاطبی را که همچون من می‌اندیشد و همچون من در این منجلاب زندگی می‌کند با من همراه می‌کند. به عقیده من هیچ چیز را پایانی نیست؛ نه شعر بلند نه کوتاه؛ نه رمان بلند و نه کوتاه.

اگر دوران بالا بلند‌ها و ابرروایت به پایان رسیده است چرا هالیوود و سینماهای دیگر سریال‌های ۱۵۰ قسمتی می‌سازند که مثلاً به ما بقبولانند که استعمار آمریکا و کشتار سرخ پوستان کار همچنان بدی هم نبوده است؛ یا اینکه این ایده را به ما القا می‌کنند که خشونت در جایگاهی که منافع تو به خطر می افتد؛ مشروعیت دارد.

فاجعه اما آنجاست که صد قسمت سریال برای تبلیغ کالاهای لوکس تولید می شود و توجیه دارد؛ اما ۱۰۰ صفحه کتاب و شعر کوردی که بخشی از میراث معنوی یک مردم و ملت است توجیه پذیر نیست. این همان بلایی است که تعریف‌های بالادستی بر سر جوامع زیردست می آورد.

یکی از کارکردهای شعر، حفظ، زایش و مانایی «متن» در سپهر فرهنگی و اجتماعی است. اما هر شاعری توان ایجاد چنین امواج حیات‌بخشی را ندارد. آثار شما در این حوزه، قابل توجه است. واژگان و اصطلاحات بسیاری در برگ برگ کتابهایتان ماندگار شده است. چنین رویکردی در گستره‌ی گویشی «باشوور» چقدر ضرورت دارد؟

درست است که زمینه اجتماعی و فرهنگی حتی جغرافیا و جمعیت برای مانایی و حفظ متن و ادبیات به طور کلی اهمیت بالایی دارد و شرط لازم ماندگاری است اما شرط کافی نیست. شرط کافی خود ادبیات است به نظر من که بیشتر یک مقوله ذهنیست در ساحت زبان. واقعیت و طبیعت و زیستن و دیدن و شنیدن تنها آن را غنی‌تر می‌کند به قولی منبع الهام ادبیات از بیرون است. ابتدا به مقوله زبان می‌پردازم که بسیار در نظرم پر اهمیت است.

پیش از هر چیزی باید بگویم این تعریف نوام چامسکی از زبان که می‌گوید: زبان یک نظام ۱۰ دهی است برای من خیلی الهام بخش بود، با وجود این تعریف یک زبان یا وجود دارد یا ندارد و اگر وجود دارد و تعداد کلمات و پیشوند و پسوندهای آن حتی اگر محدود هم باشد می توانی آن را بر اساس این قاعده همچون ۱۰ عدد اصلی ریاضی یعنی صفر تا 9 به حساب آورید و تا بی‌نهایت از آن عدد خلق کنی.

این تعریف مرا به گویش کوردی خوارین و کلاً زبان کوردی امیدوار کرد و البته بعدها وقتی کتاب «زبان باز» داریوش آشوری را خواندم این مسئله برایم رنگ و بویی واقعی‌تر به خود گرفت و انگار در ذهنم برای این تعریف چامسکی کاربردی پیدا کرده بودم. از همان سال‌های اولیه تاکنون بدین گونه اندیشیده ام که زبان ما مشکل ذاتی برای خلق معنا ندارد بلکه مشکلی اگر هست در نگاه و نگرش ما به عنوان شاعر و نویسنده و حتی مخاطب و منتقد است. بعضی مواقع هم مشکلات و موانع بیرونی هستند یعنی مسئله اقتصاد، سیاست یا اجتماع است.

اما در سطح ادبی به نظر من بعضی از شاعران در هر زبانی شعر را تفنن و سرگرمی می‌دانند و البته نمی‌شود خُرده گرفت که چرا اینگونه می‌اندیشند؟ برای بعضی ها هم منبع ارتزاق و شارلاتانی است. اما ادبیات هیچگاه برای من این چنین تعریفی نداشته است بلکه ایستگاه یا معبدی برای اندیشیدن بوده و هست.

اندیشه از نگاه من محدودیت بردار نیست و تنها چیزی از ادبیات است که قابل ترجمه به هر زبانیست و به این دلیل است که تاکید بسیار بر اندیشه در شعر و ادبیات دارم چرا که نه وزن و قافیه و نه موسیقی کلام و نه صحبت از مسائل نوستالژیک، که اتفاقا منبع ارتزاق دسته‌ای از شاعران دیار خودمان هم شده است، همراه همیشگی شعر و ادبیات نیستند.

درست است که من به زبان کوردی و گویش خوارین می‌نویسم اما مخاطب من تمام مردم جهان است نه فقط مردم کورد و اصولا شعر نباید جهان محدود و محصوری داشته باشد. من خودم را همزمان که شهروند کورد می دانم و جایگاه و پایگاه خودم را فراموش نمی کنم، شهروند جهان هم هستم و هیچ محدودیتی برای زبان قائل نیستم. این نگاه در زبان و جهان‌بینی و ادبیات مرا به تکاپو برای واژه شناسی و واژه یابی واداشت از همان سال‌های آغازین نوشتن، هر واژه ای را که می‌شنیدم، چه در گویش کلهری چه از سایر لهجه‌ها و گویش‌های کوردی و حتی فارسی، از آن خودم می‌کردم.

زیستن او در وجودم شروع می شد و پس از مدتی در کنار واژگان دیگر خلق معنا می کرد. البته بخشی از این دایره واژگان نیز بر می‌گردد به شیوه زیست روستایی من که واژگان فراوانی هر روز با من به صحرا سفر می کردند و در بازگشت کوله باری از تصویر و مصداق برای آنها پیدا کرده بودم.

امیدوارم به ضرورت این نوع روایت کردن در «گویش خوارین» اشاره کرده باشم، اما هیچ ضرورت بالاتر از این نیست که ما انسانیم و انسان در هر زبان و مکان و زمانی باشد، به دلیل امیال و افکار و شادی و رنج هایش به روایت نیازمند است، همانطور که به خوراک و آب و هوا محتاج است. و جالب آنکه تاریخ انسان در واقع تاریخ روایت های آنهاست از خود و جهان پیرامونشان.

با سپاس فراوان از شما که این فرصت را در اختیار بنده گذاشتید.

انتشار در هفته نامه صدای آزادی شماره 683

دهه هشتاد، آغاز بهار نثر کوردی کلهری / جلیل آهنگرنژاد

به بهانه‌ی انتشار ویژه نامه ای برای مسعود قنبری نویسنده و شاعر معاصر کورد کرماشان.

شما هم با من هم‌عقیده هستید که ادبیات کوردی در کرماشان و ایلام تولیدات ارزنده و قابل دفاعی دارد که می توان درباره چند و چونش تحلیل‌ها و نقدها نوشت. در عرصه‌ی شعر، گام‌های بلندی برداشته شده و در حوزه‌ی نثر نیز حرکت‌های چشمگیری آغاز شده است اما همچنانکه‌ چشم به راه کارهایی جدی‌تر در چنین حوزه‌ای هستیم، ضروری است که چنین جریانی به خوبی معرفی شود.

نثر به معنای «نثرانگی‌ تعریف‌شده»‌اش که در شاخه‌هایی همچون: داستانی، مطبوعاتی، علمی و … بار ارزش‌های مستقر یک جامعه را بر دوش می کشد، امروزه یکی از مهمترین نیازهای زبان کوردی در جغرافیای جنوبی آن است. این قطار نثر است که داشته‌های فرهنگی امروز ما را به ایستگاههای مهم آینده می برد.

اگر نگاهی ساده بر روند شکل‌گیری نثر در گستره‌ی کوردی جنوبی بیندازیم، بدون شک هر چه به سمت گذشته، واکاوانه حرکت کنیم با دستانی خالی‌تر روبروییم. اما در این مسیر استثناهایی ما را ناگزیر به شنای مخالف جریان آب می کند.

آمران آیینی سهمی عمده در حیات ناچیز «نثر کوردی» در گذشته‌ی نه چندان دور این سامان داشته اند. به عنوان نمونه می‌توان به ترجمه‌هایی از کتاب‌های مقدس اشاره کرد. آثاری که در حوالی سده‌ی گذشته چاپ و منتشر شده اند. انجیل های چهار گانه(متی، مرقس، لوقا و یوحنا) امروز از اسناد معتبر چنین نثری محسوب می‌شوند.

این ترجمه‌ها همه‌ی مؤلفه‌های گویش کلهری و یا دیگر گویش‌های رایج در کرماشان را ندارند. اما می‌توان مؤلفه‌های مشترک گویش‌ها را در این آثار دید. این احتمال وجود دارد که مترجم یا مترجمان، اصالتاً کورد نبوده اند و زبان مادری‌شان حتی ممکن است غیر ایرانی باشد. از این آثار چنین برمی‌آید که مترجم یا مترجمان، گویش‌های جنوبی کوردی را ضمن مراوده با مردم این مناطق، آموخته‌اند.

اگر از متون آیینی بگذریم، بی گمان هیچ رانه‌ای آشکار و نهانی پیشینیان اهل قلم را به نوشتن نثر وادار نکرده است. البته ممکن است در آینده یافتن اسنادی معبتر، چنین نظری را با تشکیک همراه کند اما تاکنون فقدان چنین سندهایی پیشران چنین تحلیلی است.

دهه‌ی هشتاد در گستره‌ی کوردی جنوبی، آغاز بهار نثر کوردی است. شاید یک دهه زمان لازم بود که پس از جریان شعر مدرن کوردی در دهه هفتاد، نثر نیز با الزامات تعریف شده ای نه به شکل پراکنده بلکه به عنوان یک جریان باآتیه پرچمش را بالا بگیرد و در فُرمت‌های مختلف اعلام موجودیت نماید.

در آن دهه نثر داستانی سرحلقه‌ی چنین جریانی بود و پس از آن نثر مطبوعاتی نیز به چنین پروسه‌ی پویایی پیوست تا نثر کوردی به درخت سایه‌گستری تبدیل شود. بی شک مسعود قنبری یکی از پرچمداران نثر داستانی در گستره‌ی کوردی جنوبی است. «داره‌جه‌نگه»، «ڕووبارێ ک خوه‌مان را ناوێ خنکانیم»و آثار چاپ نشده‌ی دیگرش گواهی بر این مدعاست.

او کورد زاده شده‌است. کوردی خواب دیده است. کوردی، شنیده، گفته و اندیشیده است. شاید مهمتر این است که در جریان ارگانیک سیال جامعه‌ی کوردی پرورش یافته است. این را نثرش با واژه‌ها، اصطلاحات و جملات «بالابه‌رز» همواره فریاد کرده‌اند. همین مسئله است که آثار تولیدی‌اش را گنجینه‌ای ناب از واژه‌ها، اصطلاحات، ضرب المثل‌ها و… کرده و او را از دایره‌ی بی مایگانی که با فقر مفرط واژگانی روبرویند، متمایز نموده‌است.

یکی از پارامترهای اثر ادبی موفق این است که بتواند «به یادمان بیاورد!.» در این که ما انسانها فراموشکاران بی بدیلیم، شکی نیست. اما نثر آثار قنبری، چنین خاصیت ممتازی دارد. گاه در همان ابتدای اصطلاحاتی می‌آورد که سفیدی‌های متن‌شان برای نسل ما ساعت‌ها رهایی از روزمرگی‌های ماشینی امروز را به دنبال دارد و چنین اتفاقی پی در پی می‌افتد تا بر تاب زمان میان امروز و دیروز در سیلان باشیم.

چه بسا شاعران و نویسندگانی هستند که سال‌هاست کوردی شعر می‌گویند اما «کورد بودن» برایشان درونی نشده است. آنها گاه شناگران نابلدی هستند که تنها در سطح، بال بال می زنند و جالب‌تر آن که از همه هم مدعی‌ترند.

نام معتبر قصه‌ی امروز ما هم در داستان و هم شعر گامهایی مهم برداشته است. اگر «گوورانییه‌یل وا» را مقدمه‌ای برای ورودش به عالم شعر بدانیم، آثار پس از آن نشان از توانش برای بال زدن در آسمانهای بلندتر دارد. جدا از این، در عرصه های پژوهشی نیز به کنشگری مشغول است و بزودی مجموعه آثار «نقی خان آزاد» نیز به همت وی روانه‌ی بازار نشر می شود.

داستان می تواند برش‌هایی از زمان (با تمام داده‌های فرهنگی، اجتماعی و سیاسی‌اش) را به آینده منتقل نماید. هر چه داستان نویس، خلاق‌تر باشد، این انتقال، کامل‌تر اتفاق می‌افتد. قلم مسعود قنبری چنین ره‌‌توشه‌‌ای برای آیندگانمان با خود خواهد داشت. خوشحالیم که همراه وی نویسندگان توانای دیگری مثل: ئاکو جلیلیان، چنگیز اقبالی، صادق سامره‌یی، سیامک نجفی، نسرین باباخانی، ژیار جهانفرد، مازیار نظربیگی، زهرا امیدی، کیومرث بلده، کیومرث رضایی، علی حاتمی و ده‌ها جوان دیگر نویدبخش فردای روشنی برای نثر داستانی کوردی جنوبی هستند.

هۊچگه‌ له‌ سه‌ر شوون خوه‌ێ نییه‌ / جه‌لیل ئاهه‌نگه‌رنژاد

سرمقاله‌ صدای آزادی:

گڵاڵ پڕ له‌ زیقاوێگ وه‌ هۊر بارن گ بڕێگ له‌ مه‌ردم له‌ ناوێ گیژ ئڵاڵن و هاوارێان وه‌ هۊچ گووشێگ له‌و بانه‌و نیه‌ڕسه‌ێ. ئه‌مانێگ هه‌یتاهه‌یت که‌س یا که‌سانێگ توان بێه‌نه‌ گژ که‌نا و بچنه‌و بان. ئه‌وانه‌ گ ده‌سێیان وه‌ که‌ن و کن کوو ئڕاێ ئه‌و بان چێن نیه‌ڕه‌سێ، ته‌نیا وه‌ یه‌ نووڕن گ هه‌ر که‌ چێیه‌و بان، وه‌ هه‌ر چنگڵه‌پرچیێگ بۊیه‌، خوه‌ێان بڕه‌سننه‌ پێا و بکیشنه‌ێه‌و خوار. دی عه‌قڵێان نیه‌ڕه‌سێ گ بۊشن شاهات یه‌ چێیه‌و بان و هاوارێگ کرد ئڕاێ یه‌ گ گشتێ له‌ێ زیقاو بێ‌ده‌ره‌تانه‌ دران.

ئێ مه‌سڵه‌ته‌، حاڵ ئمڕوێن ئیمه‌ کرماشانییه‌یله‌. ئه‌ڵبه‌ت فره‌ ساڵه‌ وه‌ێ گیچه‌ڵه‌ دچاریم. ئڕاێ شییه‌و کردن باس خاسه‌ وه‌ چه‌ن مدوو ئاماژه‌ بکه‌م. وه‌ عنوان که‌سێ گ فره‌تر له‌ سی ساڵه‌ هامه‌ ناو کار ڕووژنامه‌وانی و وه‌ قوه‌ڵێگ ڕسانه‌!، له‌ هه‌ر به‌شێگ هۊرده‌و بۊمه‌، نموونه‌یل فره‌ێگ له‌ ئێ سه‌رهاته‌ دیمه‌.

به‌رپرس ، هه‌رسه‌ێ له‌ چه‌و ئیمه‌وه‌و به‌رپرسه‌ و هاتێه‌ تا کاره‌یل فره‌ێگ بوه‌ێده‌و په‌رتق، ئه‌مانێگ له‌ بنه‌چه‌ک، له‌ چه‌و بانێنه‌گان، ماموورێگه‌ ئڕاێ یه‌ێ‌ده‌س کردن و بێ ده‌نگ کردن و گاهه‌یش سه‌رکوت کردن ئه‌وانه‌ گ ماف خوه‌ێان له‌ێ کارمه‌زرنه‌یله‌ توان.

له‌ دنیایل کولتووری، کومه‌ڵاێه‌تی، عابووری و ڕامێاری ئێ گیچه‌ڵه‌ له‌ وینه‌ێ شێرپه‌نچه‌، په‌نجه‌ کوتاسه‌ تمام ڕه‌گ و ڕیشێمان. پرسێار گرینگ یه‌سه‌: ئڕا له‌ێوا وه‌ پیمان هاتێیه‌؟! وه‌ ئعتقاد من له‌ چه‌ن ده‌روه‌چه‌و باه‌ێه‌س وه‌ێ گه‌په‌ بنوڕیم.

ده‌روه‌چ ئه‌وه‌ڵ: هه‌ر گیچه‌ڵێگ ئڕاێ ئاێه‌مه‌ێل ئه‌ڵکه‌فێ، ئه‌گه‌ر خاس هۊرده‌و بوود، دۊنێ شوون پا چرکنه‌گه‌ێ خوه‌ێ ها له‌ ناوێ و ده‌س ئه‌وه‌ڵ ک وه‌شیاێه‌، خوه‌ێ داسه‌ خوه‌ێ!. فه‌رهه‌نگ ناشیرن په‌ێوه‌ندی گرتنمان له‌ بنه‌واێا ئاڵشتییه‌!. له‌وا چاشیایمنه‌ ک ئه‌گه‌ر «غه‌ێره‌» له‌ کوومه‌ڵگا گیر گیچه‌ڵێگ هاتێه‌، وه‌ ئیمه‌ چوه‌!؟ ئه‌گه‌ر ده‌سمیه‌ت تواێ، وه‌ ئیمه‌ چوه‌؟! ئیمه‌ خوه‌شمان تێ سه‌ر وه‌ له‌ش هاوساوا نه‌ود. هاوده‌نگ نییمن!.

له‌ شوون یه‌ نییمن ک بزانیمن مدوو ئێ گیچه‌ڵه‌یله‌ چوه‌س؟ ته‌نیا له‌ ناو زیقاو زنیانی خوه‌مان ژاو ئڵاڵیم و قردگی نواتره‌ک نیه‌پایمن. ئه‌گه‌ریش ئه‌ڵکه‌فت، چیمنه‌ گژ یه‌کا. وه‌ زوان پیه‌ن کوردی خوه‌مان: ئڕای زنیانی له‌ ناو کوومه‌ڵگا گورجه‌و نه‌ۊمنه‌. یه‌کێگ له‌ ئه‌وه‌ڵ‌قانوونه‌یل کوومه‌ڵگا له‌ شوون ماف گردینه‌. چشتێ گ ئیمه‌ فره‌ ساڵه‌ له‌ هۊره‌و بردیمنه‌سه‌ێ. چ حه‌قه‌یلێگ ک وه‌ نه‌حه‌ق نه‌ۊنه‌ و ئیمه‌ ته‌نیا وه‌ پێیان نووڕسیمنه‌!…

ده‌روه‌چ دو: ماف و حه‌ق خوه‌مان نیه‌ناسیمن. له‌ ناو کوومه‌ڵگا هه‌ر مروڤێگ حه‌ق خوه‌ێ دێرێ. هه‌ناێ حه‌ق خوه‌مان نه‌ناسیمن، نیه‌تۊیه‌نیم هووشمان وه‌ پێیه‌و بوود. یه‌سه‌ ک گیچه‌ل گه‌وراێ له‌ هۊره‌و بردن«متاڵبه‌گه‌ری» تێده‌ سه‌رساتمان و هه‌ر به‌رپرس بێ کاره‌ یا کاردارێگ، ئڕاێ خوه‌ێ هه‌ر جوورێ گ تواێ ڕووژگار به‌ێده‌و سه‌ر و ده‌س ئیمه‌ هه‌ر ساڵ خالی‌تره‌که‌ و نیشیمنه‌و ئه‌وه‌ڵ‌سه‌نده‌لی بێکاری و فه‌ڵاکه‌ت.

ده‌روه‌چ سێ: هه‌ناێ مه‌ردم وه‌ێ چۊنه‌ گیچه‌ڵه‌یلێگ گرفتار بۊن، به‌رپرسه‌یل وه‌ ڕه‌حه‌ت ئه‌وڵێانا «هشارهشاره‌کی» که‌ن!. جه‌رخه‌ وه‌ جه‌رخه‌ نه‌نه‌ێانه‌ زگ یه‌ک. سیاسی چووده‌ گژ یاسییا، تێکووشه‌ر کولتووری و عابووری و کومه‌ڵاێه‌تییش هه‌ر ئێ چۊنه‌!…

هه‌ناێ وه‌ێ چۊنه‌ وه‌ پیمان هات، شار و دیارمان پڕ بوود له‌ سیاسه‌تباز ئاێه‌م فرووش، ڕخنه‌گه‌ر دڵاڵ، شاێر ده‌رباری، به‌رپرس ڕشپه‌تخوه‌ر، ڕووژنامه‌نۊس 5قورووشی و هه‌ر ئێ چۊنه‌ بچنه‌و نوا و شماره‌ بکه‌ن!…

ده‌روه‌چ ئاخر: له‌ێ پاریزگا یا ئوستانه‌ هۊچگه‌ له‌ سه‌ر شوون خوه‌ێ نییه‌. ئه‌گه‌ر وه‌ێ چۊنه‌ بچیمنه‌ نوا، گیچه‌ڵه‌یلمان ڕووژ وه‌ رووژ فره‌تره‌ک بنج ڕیشمان گرن. سه‌ تا وه‌ختێگ هه‌س، هه‌ڵسیمن و له‌ شوونه‌ ئه‌سڵه‌گه‌ێ خوه‌مان بگه‌ردیمن. جی خوه‌مان بۊنیمنه‌و و له‌ شوون خوه‌مان، له‌ شوون‌ ماف خوه‌مان! بگه‌ردیمن. ئه‌وانه‌ گ زۊتره‌ک توان ئڕاێ ئابادی ئێ ناوچه‌ له‌ێ زیقاوه‌ ده‌رچن، بێه‌یمه‌ قولێانا و پاڵپشتیێان بیه‌من. ونه‌ کرماشان ئڕاێ ساڵێار تره‌ک بووده‌ ده‌یشته‌ێ بێ ئاوێگ له‌ هه‌ژاری و بێ که‌سی و دژاێه‌تی و ناوێ له‌ ناو ناوه‌یل که‌فێ. ئا دێر نه‌ۊیه‌، هه‌ڵسیمن و کارێگ بکه‌یم!.

ثبت لحظاتی در « کوچه‌ی ثبت » / گزارشی از جلسه دادگاه در 4 مهر 1402 / جلیل آهنگرنژاد

هفته نامه صدای آزادی: اینجا کجاست؟ بازدیدهای بدنی؛ موج جمعیتی که با پوشش‌های مختلف در هم می‌لولند؛ شلوار شیرازی‌های خط‌خورده، سرتراشیده‌های آفتاب‌سوخته، دست‌بند به دست‌های سرگردان که هر کدام با سربازی خسته مسیرهایی اجباری را طی می‌کنند و در آخر، برخی از خوش‌پوش‌های کت و شلواری که با کیف مخصوص، یکی دو متر بالاتر از مردم راه می‌روند، تنها گوشه‌ای از روزمرگی‌های دادسرای انقلاب در «کوچه‌ی ثبت» کرماشان در این روز پاییزی است.

«وراوه» دست از سرم برنمی‌دارد. اینکه مگر جز کار حرفه‌ای رسانه‌ای چه کرده‌ام که باید این همه تاوان بدهم: ماه‌ها گرفتار اخطار و احضار و دادسرا و دادگاه باشم؟ روزنامه‌ام را با انواع و اقسام تحریم‌های یارانه‌ای، کاغذ، آگهی دولتی و… روبرو کنند و عملاً این چراغ فرهنگی را به سوی خاموشی بکشانند! و توقیف تدریجی کنند…

در متن کیفرخواستم آمده است: «اتھام : نشر اكاذيب به قصد تشويش اذھان عمومي. بدین شرح که نشریه‌ی مشتکی‌عنه در شماره 657 خود در صفحه‌ی اصلی از تیتر: درخواست یک صد نفر از اساتید دانشگاه رازی در خصوص آزادی دانشجویان بازداشتی و بازداشت گسترده دانشجویان استفاده نموده است.»

به ورودی ساختمان آخر که می‌رسم، با فضای قدیمی ناخوشایندی روبرو می‌شوم. سی‌و‌شش پله‌ی بی رنگ و روی قهوه‌ای تیره را پشت سر می‌گذارم. ساعت را نگاه می‌کنم. دقیقاً ده صبح روز چهارم مهرماه 1402 خورشیدی است. درِ اتاق شعبه بسته است. ناگهان کسی دستی بر شانه‌ام می‌گذارد. این پژوهشگر کورد به خاطر من آمده و دقایقی قبل از من رسیده است.

روی صندلی‌‌های انتظار می‌نشینیم. هنوز کلامی گُر نگرفته که با اشاره منشی شعبه به اتاق دادگاه راهنمایی می‌شوم. در را که باز می‌کنم، همان میز بلند عدالت را در بالای اتاق می‌بینم. سلامی و بی هیچ کلامی، روی آخرین صندلی در مقابل قاضی می‌نشینم. دو نفر با فاصله از من نشسته اند. می‌پرسم: «ئۊیه‌ له‌ لاێه‌ن دانشگاێ ڕازییه‌و هاتینه‌؟!» جواب آری‌شان برایم خوشایند نیست. یکی «محمود یزدان بخش» وکیل است و دیگری «زینی‌وند»نامی که‌ می‌گوید: معاون فرهنگی دانشگاه‌ رازی است. یک نیروی غیر بومی که احتمالاً از سفارش‌شدگان «محمد رشیدی» نماینده‌ی کرماشان است.

هنوز ثانیه‌هایی از ورودم نگذشته که قاضی برخلاف انتظار، با لحنی غیر محترمانه و تند می‌گوید: درست و محترمانه بنشین! تعجب می‌کنم. به نحوه‌ی نشستن‌ام نگاهی می‌اندازم. می‌بینم که به درست‌ترین شکل ممکن نشسته‌ام. این تازه آغاز ماجرایی است که باید در این دادگاه نظاره‌گرش باشم و نشان از شروع خوبی ندارد!. نامش «محمد صادقی» است. یک پیراهن روشن، کُت و شلوار آبی راه راه و مویی غالباً مشکلی با یک ته‌ریش کم پشت و البته اخمی نامربوط که چاشنی چنین قالبی شده، تمام دارایی ظاهری اوست.

یک بام و دو هوایش دیدنی است!. با احترام تمام با دو مأمور دانشگاه رازی برخورد می‌کند و نگاهش هم نسبت به من کاملاً خشن است. با من مصداق « أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ » رفتار می‌کند و با آنها «رُحَمَاءُ بَيْنَهُمْ»!. چرایش را نمی‌دانم اما می‌دانم که در سیستم قضایی باید نگاه عدالت‌محور امام علی، اسوه و اصل باشد.

اتهام من، مطبوعاتی است. بایستی این پرونده در شعبه‌ای مرتبط و با حضور هیئت منصفه برگزار می‌شد. چنین پرونده‌ای در صلاحیت شعبه‌ای که در آن نشسته‌ام نیست. قاضی، پرونده را که ورق می‌زند، می‌گوید: این پرونده اشتباهی به این شعبه آمده و باید به شعبه‌ی دیگر برود. من هم می‌گویم: «منیش ئعتراز دێرم». اما با این حال از نماینده دانشگاه می‌خواهد که حرف و شکایتش را مطرح کند…

حالا از این به بعد علاوه بر برخوردهای دوگانه‌ی قاضی، با شنیدن سخنان نمایندگان دانشگاه رازی، دچار تردید می‌شوم. نکند مرا با یک مجرم سابقه‌دار اشتباه گرفته‌اند؟ متن‌های انشایی‌شان نیز اضافه می‌شود و از قاضی می‌خواهند که «اشد مجازات» را برای «من روزنامه‌نگار» در نظر بگیرند…

«تورج زینی‌وند» نسبت به طولانی شدن پروسه‌ی دادگاه و عدم مجازات من! اعتراض می‌کند. عجیب است که این آدم را نمی‌شناسم ولی امروز بسیار خصمانه برخورد می‌کند. دلیل دشمنی‌اش را نمی‌دانم. او از همه شعارهای این روزها مایه می‌گیرد تا به قاضی ثابت کند که جرم بزرگی مرتکب شده‌ام.

قاضی با لحن تحکم‌آمیز دیگر می‌خواهد که دفاعیه‌ام را به طور خلاصه بنویسم. دوباره تأکید می‌کند: خلاصه بنویس!. دو سه سطر می‌نویسم و تحویل می‌دهم. سپس می‌خواهد متنی را که مأموران دانشگاه رازی نوشته‌اند، امضا کنم. خط ناخوانایی دارند. یکی دو جمله‌ از متن، قابل خواندن نیست. از قاضی می‌پرسم: اینجا چه نوشته!؟ باز هم با همان لحن غیر محترمانه می‌گوید: «برو از اونا بپرس!»… متن آنها مورد تایید من نیست. امضا نمی‌کنم. قاضی با لحن تندی می‌گوید: فکر می‌کنی امضات خیلی مهمه!؟ جوابی می‌دهم…

معاون فرهنگی دانشگاه دوباره شروع می‌کند به بنای یک سخنرانی‌‌واره! و صدای آزادی را در ردیف (به قول خودش) رسانه‌های معاند قرار می‌دهد. دستی به یقه‌ی سفیدش می‌کشد و می‌گوید: در زمانی که چند کشور چنگ در گلوی‌مان گذاشتند، شما هم مثل اینترنشنال و… تیتر منفی زدید و نوشتید: «روز سیاه دانشگاه رازی!».

قاضی پا شده و دنبال کُت و کیفش می‌گردد. به قول خودش جلسه تمام شده. اما این دو فرستاده‌ی دانشگاه رازی پس از من در دفتر قاضی می‌مانند. دوست ادیبم در راهروی دادگاه همچنان منتظر ایستاده است. از پله‌های ساختمان قدیمی پایین می‌آییم. به دوست همراهم می‌گویم: تازه می‌فهمم که در زمین بازی قضاوت و امنیت گرفتار شده‌ام و نیز تازه می‌فهمم که دانشگاه رازی را چه کسانی و به چه فرمانی می‌‌رانند!…

این دانشگاه که‌ در این ماه‌ها مصداق بارز این کلام فاخر «…تضییع الاصول و التمسک بالفروع…» است، اسب را گم کرده‌ و پی نعلش می‌گردد و به جای جستجوی جایگاه از دست‌رفته‌اش حالا به جان رسانه‌ای فرهنگی افتاده و اعتبار خود را در به دادگاه کشاندن روزنامه‌نگاران کرماشانی جستجو می‌کند.

به حیاط که می‌رسیم، باز هم شلوارشیرازی‌ها، سرتراشیده‌ها، دست‌بند به دست‌ها و چند کُت و شلوار متحرک، همان تصاویر تکراری امروز در کوچه‌ی ثبت هستند که تنها چند نفرشان جابجا شده‌اند. شاید بسیاری از اینها مثل من باید منتظر احضار بعدی باشند.

انتشار در شماره 679 هفته نامه صدای آزادی