جاودانگی روشندل بی خانمان / رضا موزونی
هفته نامه ی صدای آزادی : پدر خسته از درو بر می گردد .کلاش هایش را در می آورد و می تکاند دانه های زرد کاه و گندم روی زمین می ریزد بعد با خودش زمزمه می کند:
ثابت بیو وه من له ی روژگاره
هه ر که س درد خوه ی وه خوی دیاره!
تقویم را که ورق می زنم به حوالی سال ۱۳۵۵ بر می گردم. روستای «دیره»
راستی
در آن سال های دور و سوت و کور، در آن سال های کم کتاب و بی نشریه، در آن
روستای دور افتاده چه کسی شعر شامی را منتشر کرده بود؟! چه کسی شعر کرایه
نشینی را برای مردم آن روستا خوانده بود؟! شامی کرماشانی «شاهمراد مشتاق»
کودکی که در ۳ یا ۴ سالگی دست جهاندار چشم جهان بینش را می بندد و بعد از
چند سال از فوت مادرش، خاک یتیمی نیز بر سرش می ریزد.
می خواهم از شامی بگویم اما نمی دانم
از کجا و چگونه؟ مجموعه «چه پگه گل» را باز می کنی با خواندن هر شعرش می
خندی! و می گریی!! خنده ای تلخ.
هه ر که س پول نه یری! خه رگی خه سه!
سه ر کیشی که ری په خشه و مه گه سه!
و براستی درون مایه یک طنز جاندار آمیختن همزمان خنده و گریه، شادی و رنج است. غمی، اندوهی که با «شادی و خنده» کادویش کرده باشی!
شعری
بی تکلف، ساده و صمیمی، شامی به دنبال آن نبود که شب شعری برود، شعری با
افاده بخواند و بعد برایش دستی بزنند ولوح تقدیری و ... صله ای و همانجا
شعرش تمام شود و وجودش! شامی به دنبال آن نبود که بنیاد گذار خیلی از
چیزهایی که دغدغه ی شاعران امروز است نبود، نه! شامی شعر می گفت، شاید برای
«من» اما در آن « من» شامی هزاران«ما» جمع شده بودند، و جمع می شوند.
هزاران
«ما» های خانه بدوش که امروز شاید درد شامی را به شیوه ای مدرن تر تجربه
می کنند. و براستی شعر شامی نمونه شیوای شعر طنز بارویکردی اجتماعی است. که
از پس سالیان دور به کهنگی نگراییده و هنوز مردم شعرش را با دل و جان به
زمزمه می نشینند.
او در عین سادگی گاه گریزی در صناعات و آرایه های ادبی می زند شاید به سهو!
وه جاده ی خیال، کوه غه م قه سم
وه ده ریای مهنت، قه لب خوه م قه سم
همان «جاده ی خیالی» که شب های زایدی شامی رهگذر تنها و دردمند آن بود همان «کوه غمی» که بر قلبش سنگینی می کرد.
ترکیب زیبای « جاده ی خیال» برای یک شاعر ساده، یک مرد نابینای خانه بر دوش، و این ترکیب چقدر امروزی، تازه و گیراست!
«وه نسیم صوبح بیش از خوه ر قه سم» چه سوگند شاعرانه و زیبایی!
و گاه شامی ترا به سادگی در مقابل یک پرسش تکان دهنده قرار می دهد.
وه دیند یه سه رسم هاودینی؟!
در
همان شعر کرایه نشینی و به عبارتی شناسنامه شاعری شامی، که خنده و گریه را
به راحتی در هم آمیخته است و تو نمی دانی به در به دری هایش بگریی یا به
تصویرهای طنزش بخندی!
له روژی ترسم، ئه جه ل بده ی زه نگ
عومرم ته مام بوت، له دونیای دو رنگ
پنهان بوم له ژیر خشت و خاک و سه نگ
ژن ساحیو مال وه بیل قوله نگ
قوره قورکونان و قسه و جه فه نگ
بای کرایه ی قه ور له لیم بسینی!
و نگرانی شامی که حتی صاحب خانه کرایه قبر را از او طلب کند آنهم با «قسه و جه فه نگ»
شامی
در کنار اشعار طنز، به شعرهای جدی هم نظری داشته و آنچه از وی مانده، چند
غزل است. مثل غزل «پریشانم پریشانم ولم که » که زمزمه بسیاری از دوستداران
شعر و ادب است.
ته نم زانم نه سیب مور و ماره
نه مورم نه «سلیمانم» ولم که
وه سه حرای خیال چون قه یس سانی
تو کردی ویل ویلانم ولم که
تلمیحی زیبا و تو باور می کنی اگر چه او «نخوانده» است اما خوب شنیده است و کلام ساده ی او که شاه بیت این غزل است:
وه کام که س نیه گردی چرخ تا سه ر
نه ده رویشم، نه سولتانم ولم که
و
در غزلی که به سال ۵۲ سروده است، آشنایی او را به اوزان عروضی نشان می
دهد، غزلی در بحر رمل با مضمونی تازه و امروزی با بهره گیری از صناعات و
آرایه های ادبی و استفاده از صنعت واج آرایی و تکرار حرف«د» در این مصراع:
تا ده م مردن ده ماده م ده م وه دیدار ته ده م
و
براستی سخن از شامی مجالی دیگر می طلبد و کوتاه سخن آنکه در روزگار شامی
بودند« نام دارانی » که نامشان با جسم شان در گورها پوسید، اما همان
نابینای مستأجر، خانه به دوش جاودانه ماند. او اگر چه نابینا بود اما خیلی
از بینایان آن روز امروز و آینده دنیا و رنج هایش، دنیا و شادی هایش را از
دریچه ی چشم های او دیده، می بینند و خواهند دید.